شیخ شَنگرَ |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
- این پیکو بزنیم به سلامتی «سنایی غزنوی».
- سنایی دیگه کدوم خریه؟ پفیوس پدسسّگ، همهش داره خایه مالی نظامو میکنه.
*****
فک کن اگه شبیه این دیالوگ نهصد سال پیش، بین دو تا خراب ِ خرابهنشین در نمیگرفت، ما امروز تو تاریخ ادبیاتمون شاعری که حتی یکی مث مولوی هم هندونه زیر بغل روحش گذاشته رو نداشتیم. زیادی تخمی نیست؟
| لينک | ۱۳۸٩/۱۱/۱ - ناف |
قرار شده یه سفر دوتایی با هم بریم شیراز.
اگه بشه، اولین مسافرت هوایی مشترکمونه و من از الان هیجان نشستن کنار هم تو هواپیما رو دارم.
به نظرم این تجربههای تازهی هر از چندی – هر چقدر هم کوچیک- برای یکنواختی زندگی زناشویی از نون شب هم واجب تره.
ب.ت: فقط سر جدتون دعا کنید فرود اضطراری نکنیم و اولیش، آخریش نشه.
| لينک | ۱۳۸٩/۱۱/۱ - ناف |
«شما مث اینکه گواهینامه نداری؟... داری. بسیار عالی. پس حتماً با آییننامه آشنایی. امتحان شو چند شدی؟ چند تا غلط داشتی؟... یادت نیست. خب اشکالی نداره. اگه آییننامه رو دقیق مطالعه کرده باشی، دیدی که صفحهی اولش نوشته: «تمام مندرجات این آییننامه در شش ماه اول سال تا ساعت نه شب و در شش ماه دوم تا ساعت هشت شب معتبر میباشد و بعد از آن از درجهی اعتبار ساقط است.» الانم ساعت نه و بیست دیقه است. بفرمایید آقا مزاحم نشید!»
ب.ت: آرزو دارم یه شبی یه کوچهی هشت متری رو که سر تا ته دو طرفش ماشین پارک کردن، ورود ممنوع برم و یه ماشین از روبهروم بیاد و من یه ذره هم از جام جُم نخورم و رانندهش به نشانه ی اعتراض پیاده شه و بیاد طرفم و منم در جوابش با کمال خونسردی و اعتماد به نفس بگم: ...
| لينک | ۱۳۸٩/۱۱/۱ - ناف |
تو روزگار سرخوشی – افسردگی به هم تنیدهی خوابگاه،
یه وقتی با بر و بچ توهم زدیم که اگه جای پسر، دختر بودیم
تمام دیالوگها و محبتها و خشانتها و منتکشیها و تبشیر و انذارهایی که به فراخور شخصیت هر کدوم، در بارهی «سیگار» بینمون جریان داشت،
اون موقع حول محور «نوار بهداشتی» شکل میگرفت.*
در مجموع آدمهای بیتربیتی بودیم.
* به دلیل حفظ آبروی افراد، از توضیحات بیشتر جداً معذورم؛ اما فقط یه قلم بدونین یکی بود که هر شب موقع خواب میگفت یه نخ برا فردا صبحم بذارید بمونه.
| لينک | ۱۳۸٩/۱۱/۱ - ناف |
بین این همه چیزی که تا به حال ملت در بارهی علت رفتن یا موندنشون نوشتن، هنوز دلیل شخصی خودمونو ندیدم.
راستش من و مهربان همسر نه اونقدری عشق «مام جاوید وطن/ دیریدین» میباشیم، نه اینقدری از «مملکته داریم»مون در رنج و عذابیم.
از اون طرف نه خیلی فک میکنیم خارجه اَخه و تَُفه و «وای وای/ جن جن جن»، نه زیاد تصور ِ «یک تکه از بهشت جا مانده بر زمین» ازشون داریم.
شاید حتی به یه مقام «رضا»یی رسیده باشیم. نمیدونم.
دلیل موندنمون فقط و فقط و فقط گشادیه خدا شاهده. یعنی اگه الان بیان بگن «آقا، این بلیت و ویزا* و اجازه کار و پذیرش تحصیلی تو پِپِل پورت خدمت شما» نامردای عالم باشیم که بمونیم. اما تا وقتی نگفتن هم عمراً خودمون دنبالش بریم.
* تا چند ماه پیش «پاسپورت» نیز جزء این لیست بود. شکر خدا بالاخره همت بلند داشتیم در حد مردان روزگار و رفتیم گرفتیم.
| لينک | ۱۳۸٩/۱۱/۱ - ناف |
میم نون «ماهها قبل، به نیمروزی سرد ناگاه» خواسته بود ده فیلم محبوبم رو بنویسم. نشد و گذشت.
تازگیا فک کردم دیدم خب خیلی وقته حسابی ننشستم فیلم ببینم و به تبعش اینجا هم چیزی از سینما ننوشتم. گفتم به این بهانه هم شده، بیام یه کمی در موردش افاضات کنم که شما هم پسفردا اگه سر امتحان سوال اومد «ده فیلم محبوب شیخ شنگر چی بود» یه جوابی داشته باشید.
اولش بگم فیلم «محبوب» برای من یعنی فیلمی که دوست دارم دو/ چندباره ببینمش یا سکانسهاییشو دوره کنم. یعنی ممکنه فیلمی از نظر محتوایی خیلی عمیق و تفکر برانگیز باشه یا از نظر تکنیک و تدوین و فیلمبرداری و قاببندی و زاویه دید و شیوهی روایت و نگاه غیر متعارف به قصه و اینا ترکونده باشه یا حتی تو زندگیم اثر گذاشته باشه، اما دوستش نداشته باشم.
تقریباً تمام سینمای اروپا جز استثنائاتی برا من حامل این شال میشه. یعنی شما فرض بگیر «صحنههایی از یک ازدواج» برگمان یا «کسوف» آنتونیونی منو زیاد با خودش درگیر کرد، ولی به اون مفهومی که گفتم دوستشون ندارم. به گُدار که رسماً میپیسم. تارکوفسکی هم واقعاً هر چی خواستم ببینم ازش تا آخرش دَووم نیاوردم. (اگه از این اصطلاح بدم نمیاومد، الان باید مینوشتم «سلام آرش».) حتی کوبریک رو هم جز تو «شاینینگ»، بخشهایی از «آیز واید شات» و نیمهی اول «فول متال جکت» دوست ندارم. یعنی هیچ رغبتی ندارم دوباره بشینم «دکتر استرنج لاو» ببینم، چه رسد به «پرتقال کوکی» یا اون شت، «اودیسه».
با این تفاسیر و این فرض که از هر کارگردان بیش از یک فیلم اسم نبرم، این است لیست من - صرفاً به ترتیب الفبای فارسی-:
آملی: از معدود استثناهای اروپایی که با سلیقهم جوره. با این که ژنه برا نشون دادن قشنگی ِ زندگی، خَر رنگ نکرده جای پورشه به ما قالب کنه (کاری که مثلاً بنینی تو «زندگی زیباست»ش کرده) خیلی حال میکنم. شیرینی اودری توتو به جای خود، خراب اون لحظهایام که مَرده مرغ بریونو میبُره تیکه خوشمزهش رو میده به نوهش؛ یا اون لحظهای که هیپولیتو از خونه میآد بیرون میبینه شعرشو رو دیوار نوشتن.
آنی هال: وودی آلن تو این سن برا من زیادی بوی گند روشنفکری (اگه جایی نگین، بیشتر «تظاهر به روشنفکری») میده. اما خب چه کنم که از مغناطیس «دایان کیتون»ش تو این فیلم خلاص نمیشم.
بازگشت: اونی که زویا گنیتسف ساخته رو میگم. بازم یه اروپایی دیگه. (میترسم تا آخرش که برسه، ضایع شم!) تمام آنچه که در بارهش باید گفت رو خسرو تو یه جمله گفته: «یه چیزی رو از آدم میکَنه.»
بیگ فیش: همیشه موقع تماشای برتون آرامش غریبی دارم که به کَسکَسانش ندهم. هر باری که دیدمش، از صحنهی تشییع جنازهی پدره به هم ریختم. تنها حسرتم تو فیلم اینه که کاش جای مکگرگور، جانی دپ عزیز بازی میکرد. در همین سکو، «ادوارد دست قیچی» رو هم قرار میدم.
پالپ فیکشن: ساموئل ال. جکسون فیلم از اسطورههای زندگیمه. آدمی که تنها با ایمان به یک آیه رستگار شد. یقینی که فرسنگها از لایف استایل تخمی ما دوره. اگه به خز بازی متهم نشم، دوست دارم کنار این فیلم «کیل بیل یک» رو هم بذارم.
پرواز بر فراز آشیانهی فاخته: کسی میتونه حسش از تماشای لحظهای که جک نیکلسون پای تلوزیون خاموش نشسته و یهو شروع میکنه به گزارش مسابقه رو توصیف کنه؟ متاسفانه هنوز «مَن آن دِ مون» فورمن رو ندیدم، اما بر «لری فلینت علیه مردم»ش هم خیلی عاشقم.
شائوشنگ ردمپشن: بهشت منه این فیلم. هزار جا گفتم بازم میگم: خوشبختی دقیقاً همون لحظهایه که زندانیا بعد تمام شدن قیر گونی، تو آفتاب غروب رو پشت بوم نشستن و آبجوی خنک میخورن.
فارگو: بین خودمون باشه، ولی ضعف و زبونی «ویلیام اچ. میسی»ش عجیب شبیه خودمه. تنها شانسی که آوردم اینه که به اندازهی اون «احمق» (یا شاید «بلند پرواز») نیستم. چون قرار بود یکی از هر کی باشه، اینو گذاشتم. وگرنه «بیگ لباوسکی» و «اُ برادر، ور آر یو» هیچ کم ازش ندارن.
فایت کلاب: یه روزگاری میپرستیدمش. خب الان علاقه م به اندازهی اون وقتا نیست. اما هنوز منتظرم یه روزی تایلور بیاد سراغم، از تو شرکت بکِشدم بیرون، مث سگ بندازتم زمین، اسلحهش رو بگیره طرفم و با تحکم ازم بپرسه: «د کوئزشن ریموند، ایز: وات دید یو وانت تو بی؟»
گاو خشمگین: «آخرین وسوسهی مسیح» و «سلطان کمدی» و «شاتر آیلند» و حتی «راننده تاکسی» استاد رو هم دوست میدارم. ولی هنوز سکانس رو دست لحظهای که «جیک لاموتا» تو سلول با خودش تنها میشه ندیدم. فک میکنم برای هر کس این «تنها شدن با خود» ترسناک ترین لحظهی زندگی شه.
ب.ت(1): خیلی دلم میخواست یه فیلمی از «آلپاچ» هم تو این لیست باشه. ولی راستش «پدرخوانده»ها رو اونقدری دوست ندارم. «بیخوابی» رو ندیدم. «راه کارلیتو» و «اسکار فیس» و «دنی براسکو» با همهی این که عاشق شخصیتها و بازیهاشونم (به خصوص آخری که کلاً یه چیز دیگهست) بیش از حد لازم جوادند. از دیدن «بوی خوش زن» و «فرانکی و جانی» گرچه عشق میکنم، اما عمراً در حد ده تای اول نیستن. «دویلز اَدوکیت» هم که دیگه از سن ما گذشته.
ب.ت(2): اگه «آنی هال» رو عاشقانه حساب نکنیم، فیلم عاشقانه ندارم تو لیستم. دوست دارم اسم «اترنال سانشاین آف د اسپاتلس مایند» رو بیارم. «بیفور سانست/ سان رایز» (به خصوص دومی) هم که برای من مسالهای فراتر از مرگ و زندگیه.
ب.ت(3): «رولوشنری رود» حتماً باید توی این لیست میبود. اما خب از خسرو ترسیدم.
ب.ت(4): در مجموع فیلمهای جدیدتر رو به قدیمیها ترجیح میدم.
ب.ت (5): روشنفکری و اروپایی - آمریکایی و غیره و ذالک به کنار، ولی «عجیبتر از بهشت» جارموش و «چاقو در آب» پولانسکی رو حتماً ببینید. من نمیدونم استاد چرا بعد این دومی باز فیلم ساخت. باید ول میکرد میرفت کارگر معدن میشد خداییش؛ معلوم بود که دیگه نمیتونه پوز خودشو بزنه.
ب.ت (6): ای وای! دیدی چی شد؟ «سینما پارادیزو»ی تورناتوره چرا یادم رفت؟ «زیر زمین» و «گربه سیاه، گربه سفید» کستاریکا کو؟ تکلیف «بازگشت» آلمادوآر چی میشه؟ «یو ترن» استون، «یرما خوشگله» و «آپارتمان» وایلدر کجاست پس؟ نه میم نون؛ من آدم ده تا فیلم انتخاب کردن نیستم!
| لينک | ۱۳۸٩/۱۱/۱ - ناف |
در مورد پست چهار تا پایینتر،
بعد از مناظرات نیمه مبسوطی که با عیالات مربوطه داشتم، درنهایت به این رسیدم که:
برای ادعای کذا شواهد و مستندات کافی در اختیار ندارم.
لذا تا اطلاع ثانوی، این پست بدون رد یا تائید، به حالت «تعلیق» درمیآید.
ب.ت: عکسالعملهای خشمگین ملت در کامنتدونی برام جالب بود.
| لينک | ۱۳۸٩/۱۱/۱ - ناف |
دلم میخواست یک دختر داشتم اسمش «حنا» بود. بعد وقتی نوزده – بیست سالش میشد و من چهل و پنج سالی داشتم، با مادرش میرفتیم یک پارتی نیمه خانوادگی.
موهایم جوگندمی بود با سفیدی بیشتر روی شقیقهها و یک نمه هم شکم داشتم. روی پیراهن سفید و شلوار مشکیام بندیلک پوشیده بودم با پاپیون سرمهای. حنا هم دامن تنگ ِ سیاه ِ کمی تا روی زانو تنش بود و پیراهن بنفش آستین حلقهای. خیلی لباس لُختی نمیپوشید. من کاری نداشتم، خودش دوست نداشت. یا لااقل جلوی من دوست نداشت. موهای لَخت ِ سیاه ِ تا روی شانهاش را هم صاف اتو کرده بود. من موی بلند دوست نداشتم، خودش میخواست.
بعد همینطور که نیمه مست یک پیک کوچک دیگر ویسکی برای خودم میریختم، کاملاً جدی تعارفش میکردم. بلند از خنده ریسه میرفت و میگفت نمیخورد. اصرار میکردم که: «ناکس، با بقیه که میزنی؛ ازت کم میشه با پیرمردا هم بخوری؟» میگفت جون مامان دوست ندارم. میگفتم جون عمهت!
بعد که آهنگ دوتاییمان شروع میشد، دستم را میگرفت میآورد وسط سالن و من همینطور که زور میزدم تمرکزم به هم نخورد، سعی میکردم پا به پایش قر بدهم. نامرد هیچ ملاحظهام را نمیکرد. خوب ِ خوب میرقصید و خجالتم میداد.
ابی میخواند: «حنا خانوم دل من/ یه جای قصه انگار/ منتظر شما بود...» زل میزدم توی چشمهاش و میگفتم: «مامانت بهت گفته واسه همین آهنگ اسم تو گذاشتیم حنا؟» یک چرخ ماهرانهای میزد که موهاش توی هوا تکان میخورد؛ بعد چشمهای شیطان شبیه مادرش میخندید و زیر لبی جوری که من ببینم میگفت: «باز که زیاد خوردی!» بعد صدایش را بلندتر میکرد تا وسط آن همه شلوغی بهتر بشنوم: «نه؛ گفته واسه «حسن و خانم حنا» اینو انتخاب کردی.»
میخندیدم و طوری که دوست پسرش که آن گوشه ایستاده حسودی کند، یک دور کامل دورش میچرخیدم.
| لينک | ۱۳۸٩/۱٠/۱٩ - ناف |
متاسفانه تقریباً تمام زنها چهل – چهل و پنج ساله که میشوند، دورهشان به سر میرسد. (این لزوماً مربوط به جذابیتهای جنسی و زنانه نیست.)
مردها اما در هفتاد سالگی هم هنوز «میتوانند» جذاب یا اثر گذار باشند.
به نظرم طبیعت* از اولش هم زنها را با عمر مفید خیلی کمتری طراحی کرده است.
* اینکه نگفتم «خدا»، به خاطر این بود که پذیرفتن این فرض با حکمتش در تناقض قرار میگیره.
ب.ت (١): مسعود بهنود، جک نیکلسون، آیدین آغداشلو، آلکس فرگوسن، ابراهیم گلستان، وودی آلن... تو همین ردهی سنی چند تا زن خورند اینا میشناسی؟
ب.ت (٢): همین یه قلم شما به این فکر کن که آلپاچینو و میشل فایفر تقریباً با هم معروف شدن. (تازه زنک کوچیکترم بود.) اون وقت این به مقصدها رسید و اون...
ب.ت (٣): در همین رابطه، پست ِ چهارتا بالاتر رو هم بخونید.
| لينک | ۱۳۸٩/۱٠/۱٩ - ناف |
خلبان میگوید به باند فرود نزدیک میشویم و به خاطر مقررات بینالمللی پرواز در شب، مجبور است چراغهای هواپیما را خاموش کند. بعد از کسانی که قصد مطالعه دارند، خواهش میکند از چراغ کوچکی که بالای سرشان به همین منظور تعبیه شده استفاده کنند.
از لحظهای که این حرف را میزند تا وقتی که روی زمین مینشینیم و چراغها دوباره روشن میشود که پیاده شویم، ده دقیقه هم طول نمیکشد.
حدس میزنم که گفتن همان جمله - که «از چراغ کوچک بالای سرمان استفاده کنیم» - هم جزء مقررات بینالمللی پرواز باشد.
بعد پیش خودم فکر میکنم خب چه میشود اگر طرف ده دقیقه کتاب نخواند؟ یا حتی اگر میخواهد بخواند، خودش بگردد چراغ بالای سرش را پیدا کند؟ چرا باید این قدر لیلی به لالایش گذاشت؟
اصلاً همینها نیست که بشر مُترِف* قرن بیست و یکم را اینقدر لوس و نازنازی بار آورده است؟
* این یکی را جدیداً از همشهری داستان توی یکی از نوشتههای یاسر مالی یاد گرفتم.
| لينک | ۱۳۸٩/۱٠/۱٩ - ناف |

