شیخ شَنگرَ |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
یکی از مسائلی که از دوران نوجوانی منو شدیداً آزار میداد، پیرنگ ضعیف داستانی در فیلمهای پورنو بود.
فک کن مثلاً طرف تعمیرکار تلوزیون یا شوفاژکار یا لولهکش* بود بعد برا کار تاسیساتی میرفت خونهی خانومه؛ بعد یهو بیهیچ پیش زمینه و مقدمه چینی و به قول اهل فن، «نقطهی عزیمت»ی میافتادن روی هم به گُشنی کردن.
یعنی روابط علّی معلولی به کلی پشم. ارتباطات حتی از منطق مارکزی هم پیروی نمیکردن، چه برسه به منطق ارسطویی. (در مورد علل وجود چنین پدیدهای، احتمالاً دوست و استاد عزیزم خسرو بهتر و دقیقتر بتونه نظر بده.)
این بود و بود تا همین چند شب که بیخوابی زد به سرم و نشستم پای ستهلایت به خوابگردی، که بر سَبیل اتفاق - کور شم اگه دروغ بگم- سر از کانالی بیتربیتی درآوردم.
دلیلم بر اصرار به بر «سَبیل اتفاق» بودن ماجرا به این برمیگرده که در همون لحظهی شکار ِ شبکه، ما یه جایی شبیه پارک چیتگر رو میدیدیم تو پاییز که پر از برگهای خزان زده بود.
بعد تو یه جادهی باریک شیبدار، دو تا پلیس خانوم که به اروپای شرقیها میرفتن با لباس فرم گذاشته بودن عقب جوانک بوری که کاپشن چرم مشکی داشت و به هر والذاریاتی بود گرفتنش.
یعنی اصلاً سکنات و وجنات برنامه نشون نمیداد سرّ ضمیرش چیه. منم که ابدا اهل این برنامهها نیستم نشستم ببینم آخرش چی میشه. پسره بیگناهه؟ اتهامش چیه؟ میتونه در ره؟ دادگاهش کی تشکیل میشه؟ وثیقه چقدر میبُرن و از این بحثای روز.
بعد شب شد و پسره تو سلولش تنها بود. منتها مثل این زندانای لوک خوش شانس، نگهبان سلول داخل همون اتاق بود و از قضا دوشیزهای بود برازنده و رسیده. پسرک پشت میلهها بود و خانم پشت میز به حل جدول مشغول.
بعد کمی به هم نگاه کردند و تو گویی یک دل نه صد دل عاشق هم شدند. خانوم از این طرف شروع کرد به جامه درانی و خود مالانی و چون صداها سوی آسمان گرفت، در سلول باز کرد و به گُشنی پرداختند.
البته کارگردان در این لحظات هیچ تاکیدگذاری خاصی روی المانهای پلیسی ماجرا مثل زوم روی درجهی افسر یا نشون دادن دستبند یا قاب اسلحهش نداشت. حتی سعی نکرده بود با نشون دادن موقعیت کلید سلول نسبت به زندانی تعلیق قضیه رو بالا ببره که نکنه الان پسره کلید رو ورداره و بزنه به چاک و خانوم به دردسر بیفته.
در ادامه، سکانس کات میخورد به اون دو خانوم پلیسی که اول فیلم دیده بودیم. توی رینگ بوکس مشغول مشت زنی به هم و تقویت قوای جسمانی بودند که به ناگاه قوای شهوانیشون به فعالیت افتاد و فاصلهی مجاز بین هم رو پشت سر گذاشتند.
من هم چون یک «استریت» به معنای واقعی کلمه هستم و هیچ از لِز بازی خوشم نمیآد و در عین حال -دروغ چرا؟- خوابم هم گرفته بود خاموش کردم و خوابیدم و آخرشم نفهمیدم واسه پسره چقدر وثیقه بریدن.
اما خب ته دلم شادمان بودم از اینکه تکنیکهای مدرنی مثل تدوین موازی، در هم تنیدگی چند محورانهی قصه، آشنایی زدایی در زاویهی دید و... بالاخره به دنیای پورنو گرافی هم رسید؛ قصهها سر و شکل بهتری پیدا کردند و روابط علّی - معلولی قابلیت پیگیری و تحلیل دارند.
ب.ت:چون مدتها (بلکه سالها)ست که فیلم سوپر رو با دقت ندیدم، شاید خیلی از قافله عقب بوده باشم و این تکنیکها خیلی پیش از این جای خودش رو در این حرفه/ هنر/ صنعت باز کرده بوده باشند. در این صورت بیسوادی من رو به بزرگواری خودتون ببخشید.
* هیچ بعید نیست از همان اوان، میل و اشتیاق به برگزیدن شغل شریف «لولهکشی» در ناخودآگاه من حلول کرده بود که سالها بعد در قالب «مهندسی پایپینگ» به منصهی ظهور رسید. تنها فرقش اینه که امروز به جای اون صحنههای بدیع و دلفریبی که در فیلم سوپر میدیدیم، «لوله» است که با کمال احترام و فروتنی به عنوان یک عمل جنسی به مواضع حقیر شیاف میشود.
| لينک | ۱۳۸٩/٦/۳۱ - ناف |

