عاشورا، یکی از کوچه‌های نزدیک فردوسی:

 بس که اشک و فلفل و خردل و ریواس و آویشن و بابونه زدن، حلق و صفراب بالا آوردیم. تا ریختن و چپیدیم تو یه خونه.

 وسط همهمه‌ی ترسیده و نگران ِ ملت که «چی شد؟ ‌بریم؟ رفتن؟ گازش چی بود؟» یه خانوم چل - چل و پنج ساله‌ی مانتویی با عینک دودی و موی مش، خیلی معلمانه دستاشو از هم باز کرد و با صدای آرومی گفت:‌«بچه‌ها {واقعاً طوری گفت که گفتم الانه که بگه:‌«اینو شنیدین؟»}...

 اَه! خراب شد! از اَسّر!: ...خیلی معلمانه دستاشو از هم باز کرد و با صدای آرومی گفت:‌«بچه‌ها... من تجربه‌ی انقلابو دارم...» بعد قدر یک ثانیه ساکت شد، با کمال اعتماد به نفس جلوی چشم مبهوت ما دست‌شو گذاشت رو دماغ‌شو و گفت: ‌«هیسسس!»

 

 ب.ت: واقعاً کی اون روزا تو ذهنم تموم می‌شه؟

 

 

/ 0 نظر / 4 بازدید