تو روزگار سرخوشی – افسردگی به هم تنیده‌ی خواب‌گاه،

 یه وقتی با بر و بچ توهم زدیم که اگه جای پسر، دختر بودیم

 تمام دیالوگ‌ها و محبت‌ها و خشانت‌ها و منت‌کشی‌ها و تبشیر و انذارهایی که به فراخور شخصیت هر کدوم، در باره‌ی «سیگار» بین‌مون جریان داشت،

 اون موقع حول محور «نوار بهداشتی» شکل می‌گرفت.*

 در مجموع آدم‌های بی‌تربیتی بودیم.

 * به دلیل حفظ آبروی افراد، از توضیحات بیش‌تر جداً معذورم؛ اما فقط یه قلم بدونین یکی بود که هر شب موقع خواب می‌گفت یه نخ برا فردا صبحم بذارید بمونه.

 

/ 3 نظر / 4 بازدید
ج

[خنده] عالی بود مشمول الضمه ای اگه این رو اون شب آخر حضور، به ذهنت رسیده باشه و نگفته باشی.

هیمن

[قهقهه] خصائص بقیه رو هم بدون ذکر اسم میگفتی "سیگار میخوای" هه بردار ج نه به اون اشک و زاریت برا نرفتن نه به این پرچم کانادا گذاشتنت

خسرو

اتفاقا حول هیچی شکل نمی گرفت. و دقیقا دخترها به این خاطر همیشه فقدان و کمبودی رو حس می کردند یا انقدر بدبخت بودند که حتا حس نمی کردند.