از نصفه شب گذشته بود و نم بارانی زده. مست و بی‌هدف توی بزرگ‌راه‌ها می‌چرخیدم که سر از پمپ بنزین در آوردم. پیاده که شدم، صدای زنانه‌ای پرسید: «آقا شما بنزین نمی‌خواین؟»

 سر چرخاندم و دیدم کنار جوانک نازل‌چی، خانم تپل و هیکل یغوری ایستاده که خال سیاه درشتی نزدیک بینی‌اش دارد. دروغ چرا؟ هیچ خوشگل نبود. حتی بامزه هم نبود. مهربان چرا. جوان هم بود.

 همه‌ی حواس باقی‌مانده در این‌ور و آن‌ور سلول‌های خاکستری که جمع شد، چشم‌هام را ریز و باریک کردم و همین‌طور که نفسم را تو می‌کشیدم که باز دمم زیاد بیرون نزند گفتم: «متوجه نشدم؟»

 خب راستش واقعاً هم نفهمیده بودم منظورش چیست. ته جیبم آل‌توگِدِر سه تومن بیشتر نبود؛ آن هم قرضی، وقت خداحافظی از میزبان قبلی.

 شروع کرد توضیح دادن که خیلی سر در نیاوردم. از تتمه‌ی کارتش شروع کرد که تا صبح می‌سوزد و به نظرم چرت می‌گفت. چون نه شبش سر  ِ ماه بود، نه ماشینش – که پمپ کناری بود- وانت. بعد رفت سراغ این‌که باکش این‌قدری جا ندارد و من که فول کردم، باقی‌اش مال تو.

 پیش خودم گفتم پرسش و پاسخ؟ پانزده تا که زد، نازل را رد کرد و زدم تا خالی شد و پریدم سمت پمپ خودم و باز کارت گذاشتم و زدم تا پر شد که نشست پشت رل و :«یه فاتحه واسه بابا مامانم بفرستین کافیه.» داد زدم: «محبت دارین.»

 صبح که بیدار شدم، اول چیزی که یادم افتاد حالت جوانک نازل‌چی بود؛ از دیدن مرد مست سبیلو و زن چاق و مهربانی که نصفه شب به هم کارت بنزین رد می‌کنند.

 

 

/ 2 نظر / 8 بازدید
احسان م.

قانون سوم كرياي رازي ميگه: اگر چه الكل فرار است اما گوشت خيلي زودتر از الكل ميپرد. اين چيزي كه گفتي يك اثبات عملي بر اين قانون است. در اين آزمايش ملاحظه شد كه گوشت ظرف مدت چند دقيقه پريد ولي الكل تا صبح نپريد. ب.ت.: البته نه اينكه ما خانوم باز باشيم يا تو رو به اين كار تشويق كنيم. گفتيم دور هم بخنديم. گفتم كه كسي نره چقلي [چغلي؟] ما رو به عيال محترم بكنه. [چشمک]

پشه

خواستم کامنتی بنویسم این کامنت زیری رو که دیدم شرم کردم از نوشتن. راست میگه به والله...[لبخند]