آخرای بیگ لباوسکی، وقتی «دود» و «والتر» رفتن که خاکستر جنازه‌ی «دانی» رو تحویل بگیرن:

 والتر صورت حسابو از کارمنده می‌گیره که نگاهی بش بندازه. بعد چشمش به یه رقم گنده می‌افته و می‌گرخه. باورش نمی‌شه. فک می‌کنه اشتباه دیده.

 بعد در شرایطی که تی‌شرت و کفش اسپورت و شلوارک تن‌شه و پشمای پاش معلومه، عینکش رو می‌ده بالا تا با دقت بخوندش. اون‌وقت همین‌طور که با دسته‌ی عینک به فاکتور اشاره می‌کنه از مسوولش می‌پرسه که این واسه چیه.

 یعنی عاشق لحظه‌ای‌ام که عینکش رو می‌ده بالا.

 

 ب.ت (١): این پست با عشق به «آرش. پ. س» تقدیم می‌شود تا این‌قدر مواضعش را به رایگان حواله‌ی مواضع‌مان نکند.

 ب.ت(٢): این‌جام شده مثل این کتاب شعرای شاعرای نوخط. دو خط کس‌شر سر  ِ قدم می‌رن؛ هی به این و اون تقدیمش می‌کنن.

 

 

/ 1 نظر / 3 بازدید
آرش پ.س.

:* (اینم یو نوع دیگه از حواله‌ی مواضع!)