با رئیسم دعوا کردم. مث سگ.

 زور می‌گفت، ولی باز دلم سوخت به حالش. آدم تی‌تیش و ظریف و مودبی‌ه. هر یه دونه‌ای که گفت، ده تا جواب‌ دادم. وسطاش فک کردم شاید به عمرش کسی این‌جور حرف نزده باهاش. آخرش ازم «خواهش» کرد امروز سر کار نمونم و برم.

 زدم بیرون. اعصابم خیلی تخمی بود. فرت فرت سیگار می‌کشیدم و فک می‌کردم تهش چی می‌شه. یه نمه هم هول برم داشته بود که نکنه بندازتم بیرون و پول‌مو بخوره. نگران بی‌کاری نبودم، غصه‌ی طلب‌مو می‌خوردم که واسه گرفتنش باید می‌دویدم.

 این جور وقتا برخلاف الکل یا دراگ، به زنم پناه می‌برم. رفتم دنبالش که بریم پارک ملت. هوا تا دلت بخواد کثیف بود؛ اما باز بعد از ظهر پاییز تو پارک خلوت زیر آفتاب نحیف حس خودشو داشت.

 یه کمی پرنده‌ها و خرگوشا رو نگاه کردیم. زهرا به بزغاله‌ها پاستیل داد و من در مورد «فلسفه‌ی بریدن شاخ گوزن» حرف زدم. (چیزی درباره‌ش نمی‌دونستم. تفت می‌دادم فقط.) فرق بلدرچین و کبک رو فهمیدیم و برای کرکس‌های افسرده دل سوزوندیم.

 برگشتنا آقای پیرمرد تو ورودی پارک عکس فوری می‌گرفت. از اونا که سربازا جلو برج آزادی می‌گیرن که واسه نام‌زدشون تو ده بفرستن. گفت یکی بگیریم؟ ناز کردم اولش؛ ولی دروغ می‌گفتم. دلم می‌خواست.

 نشستیم رو نیمکت زیر کاج بزرگ. سعی کردم ژست مردای چهل ساله‌ی دهه‌ی پنجاه رو بگیرم. الان حس می‌کنم موفق شدم. زنم ولی ایده‌ی خاصی نداشت. کلاً تو عکسایی که حواسش به دوربین هست خوب نمی‌افته.

 فک می‌کردیم رو این کاغذ براقا که باید با دستمال بمالیش تا عکس ظاهر شه چاپش می‌کنه («پولا روید» می‌گن بهش؟). اما امروزه روز با چاپ‌گر دیجیتال «کَنون» دیگه کی می‌ره تو غار؟

 با همه‌ی حماقت باری موّاج توش، عکس رو خیلی دوست دارم. این‌قدر که برا اولین بار دوست داشتم می‌ذاشتمش این‌جا و می‌دیدینش.

 

 ب.ت: ها؟ چی؟ دعوا؟ بام؟ شیب؟ آهان! هیچی. فرداش مثل سابق رفتم سر کار. بی هیچ حرف و بحثی. یعنی انگار نه انگار.

 

 

/ 2 نظر / 4 بازدید
خسرو

دهه شصت

احسان م.

" این جور وقتا برخلاف الکل یا دراگ، به زنم پناه می‌برم" اين رو كه خوندم تو دلم بلند گفتم: يا حضرت عباس! دراگ؟ منظورت قرص آرامبخش و ايناست ديگه؟ نكنه كراكي شدي، معتاد!؟ يعني از اين به بعد بايد تو جوباي وليعصر دنبالت بگرديم؟!