میم نون «ماه‌ها قبل، به نیم‌روزی سرد ناگاه» خواسته بود ده فیلم محبوبم رو بنویسم. نشد و گذشت.

 تازگیا فک کردم دیدم خب خیلی وقته حسابی ننشستم فیلم ببینم و به تبعش این‌جا هم چیزی از سینما ننوشتم. گفتم به این بهانه هم شده، بیام یه کمی در موردش افاضات کنم که شما هم پس‌فردا اگه سر امتحان سوال اومد «ده فیلم محبوب شیخ شنگر چی بود» یه جوابی داشته باشید.

 اولش بگم فیلم «محبوب» برای من یعنی فیلمی که دوست دارم دو/ چندباره ببینمش یا سکانس‌هایی‌شو دوره کنم. یعنی ممکنه فیلمی از نظر محتوایی خیلی عمیق و تفکر برانگیز باشه یا از نظر تکنیک و تدوین و فیلم‌برداری و قاب‌بندی و زاویه دید و شیوه‌ی روایت و نگاه غیر متعارف به قصه و اینا ترکونده باشه یا حتی تو زندگیم اثر گذاشته باشه، اما دوستش نداشته باشم.

 تقریباً تمام سینمای اروپا جز استثنائاتی برا من حامل این شال می‌شه. یعنی شما فرض بگیر «صحنه‌هایی از یک ازدواج» برگمان یا «کسوف» آنتونیونی منو زیاد با خودش درگیر کرد، ولی به اون مفهومی که گفتم دوست‌شون ندارم. به گُدار که رسماً می‌پیسم. تارکوفسکی هم واقعاً هر چی خواستم ببینم ازش تا آخرش دَووم نیاوردم. (اگه از این اصطلاح بدم نمی‌اومد، الان باید می‌نوشتم «سلام آرش».) حتی کوبریک رو هم جز تو «شاینینگ»، بخش‌هایی از «آیز واید شات» و نیمه‌ی اول «فول متال جکت» دوست ندارم. یعنی هیچ رغبتی ندارم دوباره بشینم «دکتر استرنج لاو» ببینم، چه رسد به «پرتقال کوکی» یا اون شت، «اودیسه».

 با این تفاسیر و این فرض که از هر کارگردان بیش از یک فیلم اسم نبرم، این است لیست من - صرفاً به ترتیب الف‌بای فارسی-:

 آملی: از معدود استثناهای اروپایی که با سلیقه‌م جوره. با این که ژنه برا نشون دادن قشنگی ِ زندگی، خَر رنگ نکرده جای پورشه به ما قالب کنه (کاری که مثلاً بنینی تو «زندگی زیباست»ش کرده) خیلی حال می‌کنم. شیرینی اودری توتو به جای خود، خراب اون لحظه‌ای‌ام که مَرده مرغ بریونو می‌بُره تیکه خوش‌مزه‌ش رو می‌ده به نوه‌ش؛ یا اون لحظه‌ای که هیپولیتو از خونه می‌آد بیرون می‌بینه شعرشو رو دیوار نوشتن.

 آنی هال: وودی آلن تو این سن برا من زیادی بوی گند روشن‌فکری (اگه جایی نگین، بیش‌تر «تظاهر به روشن‌فکری») می‌ده. اما خب چه کنم که از مغناطیس «دایان کیتون»ش تو این فیلم خلاص نمی‌شم.

 بازگشت: اونی که زویا گنیتسف ساخته رو می‌گم. بازم یه اروپایی دیگه. (می‌ترسم تا آخرش که برسه، ضایع شم!) تمام آن‌چه که در باره‌ش باید گفت رو خسرو تو یه جمله گفته: «یه چیزی رو از آدم می‌کَنه.»

 بیگ فیش: همیشه موقع تماشای برتون آرامش غریبی دارم که به کَس‌کَسانش ندهم. هر باری که دیدمش، از صحنه‌ی تشییع جنازه‌ی پدره به هم ریختم. تنها حسرتم تو فیلم اینه که کاش جای مک‌گرگور، جانی دپ عزیز بازی می‌کرد. در همین سکو، «ادوارد دست قیچی» رو هم قرار می‌دم.

 پالپ فیکشن: ساموئل ال. جکسون فیلم از اسطوره‌های زندگی‌مه. آدمی که تنها با ایمان به یک آیه رستگار شد. یقینی که فرسنگ‌ها از لایف استایل تخمی ما دوره. اگه به خز بازی متهم نشم، دوست دارم کنار این فیلم «کیل بیل یک» رو هم بذارم.

 پرواز بر فراز آشیانه‌ی فاخته: کسی می‌تونه حسش از تماشای لحظه‌ای که جک نیکلسون پای تلوزیون خاموش نشسته و یهو شروع می‌کنه به گزارش مسابقه رو توصیف کنه؟ متاسفانه هنوز «مَن آن دِ مون» فورمن رو ندیدم، اما بر «لری فلینت علیه مردم»ش هم خیلی عاشقم.

 شائوشنگ ردمپشن: بهشت منه این فیلم. هزار جا گفتم بازم می‌گم: خوش‌بختی دقیقاً همون لحظه‌ایه که زندانیا بعد تمام شدن قیر گونی، تو آفتاب غروب رو پشت بوم نشستن و آب‌جوی خنک می‌خورن.

 فارگو: بین خودمون باشه، ولی ضعف و زبونی «ویلیام اچ. میسی»ش عجیب شبیه خودمه. تنها شانسی که آوردم اینه که به اندازه‌ی اون «احمق» (یا شاید «بلند پرواز») نیستم. چون قرار بود یکی از هر کی باشه، اینو گذاشتم. وگرنه «بیگ لباوسکی» و «اُ برادر، ور آر یو» هیچ کم ازش ندارن.

 فایت کلاب: یه روزگاری می‌پرستیدمش. خب الان علاقه م به اندازه‌ی اون وقتا نیست. اما هنوز منتظرم یه روزی تایلور بیاد سراغم، از تو شرکت بکِشدم بیرون، مث سگ بندازتم زمین، اسلحه‌ش رو بگیره طرفم و با تحکم ازم بپرسه: «د کوئزشن ریموند، ایز: وات دید یو وانت تو بی؟»

 گاو خشم‌گین: «آخرین وسوسه‌ی مسیح» و «سلطان کمدی» و «شاتر آیلند» و حتی «راننده تاکسی» استاد رو هم دوست می‌دارم. ولی هنوز سکانس رو دست لحظه‌ای که «جیک لاموتا» تو سلول با خودش تنها می‌شه ندیدم. فک می‌کنم برای هر کس این «تنها شدن با خود» ترس‌ناک ترین لحظه‌ی زندگی شه.

 

 ب.ت(1): خیلی دلم می‌خواست یه فیلمی از «آل‌پاچ» هم تو این لیست باشه. ولی راستش «پدرخوانده»ها رو اون‌قدری دوست ندارم. «بی‌خوابی» رو ندیدم. «راه کارلیتو» و «اسکار فیس» و «دنی براسکو» با همه‌ی این که عاشق شخصیت‌ها و بازی‌هاشونم (به خصوص آخری که کلاً یه چیز دیگه‌ست) بیش از حد لازم جوادند. از دیدن «بوی خوش زن» و «فرانکی و جانی» گرچه عشق می‌کنم، اما عمراً در حد ده تای اول نیستن. «دویلز اَدوکیت» هم که دیگه از سن ما گذشته.

 ب.ت(2): اگه «آنی هال» رو عاشقانه حساب نکنیم، فیلم عاشقانه ندارم تو لیستم. دوست دارم اسم «اترنال سان‌شاین آف د اسپات‌لس مایند» رو بیارم. «بیفور سان‌ست/ سان رایز» (به خصوص دومی) هم که برای من مساله‌ای فراتر از مرگ و زندگی‌ه.

 ب.ت(3): «رولوشنری رود» حتماً باید توی این لیست می‌بود. اما خب از خسرو ترسیدم.

 ب.ت(4): در مجموع فیلم‌های جدیدتر رو به قدیمی‌ها ترجیح می‌دم.

 ب.ت (5): روشن‌فکری و اروپایی - آمریکایی و غیره و ذالک به کنار، ولی «عجیب‌تر از بهشت» جارموش و «چاقو در آب» پولانسکی رو حتماً ببینید. من نمی‌دونم استاد چرا بعد این دومی باز فیلم ساخت. باید ول می‌کرد می‌رفت کارگر معدن می‌شد خداییش؛ معلوم بود که دیگه نمی‌تونه پوز خودشو بزنه.

 ب.ت (6): ای وای! دیدی چی شد؟ «سینما پارادیزو»ی تورناتوره چرا یادم رفت؟ «زیر زمین» و «گربه سیاه، گربه سفید» کستاریکا کو؟ تکلیف «بازگشت» آلمادوآر چی می‌شه؟ «یو ترن» استون، «یرما خوشگله» و «آپارتمان» وایلدر کجاست پس؟ نه میم نون؛ من آدم ده تا فیلم انتخاب کردن نیستم!

 

/ 3 نظر / 3 بازدید
ئه سرین

اینقدر می ذوقم هم سلیقه پیدا می کنم. متاسفانه دور و بر من فیلم بین خیلی کم بود/هست، تقریبن تو بیشتر فیلم دیدن هام هیشکی نبوده هیجانم رو نشون بدم! اینارو که خوندم نیشم باز شدها، سر بیشتر مثال هات. خواستیم خوشحالیمون رو باهاتون شریک بشیم حاج بابا[نیشخند]

ج

چل چراغی نوشتی ها: "نه میم نون؛ من آدم ده تا فیلم انتخاب کردن نیستم!"

خسرو

دریغ از یه فیلم ایرانی یعنی؟ هامونیف کندویی مهمان مامانیف کشتزارهای سپیدی چیزی...