اول. به یعقوبی  ِ «نوشتن در تاریکی» از دو منظر می‌شه نگاه کرد: یک عضو جنبش سبز که خواسته به همراهانش بابت تلاش‌ها و رنج‌های پارسال ادای دین و احترام کنه، یا یک نویسنده/ کارگردان تئاتر که پیش و بیش از هر کاری «نمایش»ی در سالن چارسو روی صحنه برده.

 از منظر اول، حاصل کار یعقوبی اثری‌ست در خورد تحسین و تکریم و تمجید. شخصاً به احترامش از جا بلند می‌شم و همین‌طور که کف می‌زنم، کلاه از سر برمی‌دارم. (البته برای این منظور یک «دست» کم دارم.) به نظرم فارغ از کیفیت هنری، «نوشتن در تاریکی» تنها به این نیت که یک برهه‌ی حساس و کم‌نظیر تاریخی رو در قالب یک اثر نمایشی ثبت و مستند کنه کار قابل احترامی‌ه: این‌که بعض آیندگان برای این‌که تصویری از این روزگار داشته باشن، به جای مطالعه‌ی تاریخ، متن نمایش‌نامه رو بخونن یا فیلم  ِ اجرا رو ببینن. (آخ که از این لحاظ چقدر همیشه تئاتر در برابر سینما مظلوم بوده!) کاری که مثلاً امیرشاهی هم – حالا با روایت خودش- تو «در حضر» کرده.

 دوم. اما از منظر دیگه، متاسفانه نتیجه نومیدکننده‌ست. خیلی کپسولی و ژورنالیستی و گنده‌گویانه بخوام بگم: «آن‌چه نوشتن در تاریکی از آن بیشترین لطمه را خورده است، فقدان المان‌های دراماتیک لازم برای پیش‌برد قصه می‌باشد.» حالا عرض می‌کنم این‌که گفتم یعنی چه.

 تو هر قصه‌ چیزی که من بهش می‌گم «عناصر داستانی»، به مثابه موتور ماشین عمل می‌کنه. (خیلی به این تعبیر «عناصر داستانی» گیر ندین. یه کلمه‌ی من‌درآوردی‌ه؛ توضیح که بدم و مثال که بیارم روشن‌تر می‌شه.) ماشینی که قراره شخصیت‌ها توش بشینن و حین سفر و گل‌گشت، میوه و تخمه‌ی سیاست یا اخلاق یا اجتماع یا فلسفه یا فرهنگ سَق بزنن. شخصیت‌های هر قصه اول از هر چیز باید «زنده» باشن و «زندگی» کنن؛ بعد در مورد دغدغه‌های احتمالی نویسنده‌ش حرف بزنن.

 سوم. بذار سه چار تا مثال خیلی خوب بزنم. مثلاً دو تا داستان «بر ما چه رفته است، باربد؟» و «انفجار بزرگ» گلشیری. تو اولی تم  ِ روایت وقایع سیاسی در اوائل دهه‌ی شصت و تو دومی تم  ِ بحران دل‌مردگی (؟) اجتماعی تو اوائل دهه‌ی هفتاد خیلی جدی مطرح شده. اما در داستان اول، دغدغه‌های روزمره‌ی زنانه‌ی راوی و از اون مهم‌تر، سوالی که در مورد علت سکوت دائمی و مرموز باربد – طفل چار پنج ساله‌ای که به نمایندگی از خانواده، تنها بردنش داخل بند که پدرشو ببینه- مطرح می‌شه خیلی عالی متن رو پیش می‌بره و بستری «داستانی» فراهم می‌کنه تا نویسنده اصل حرفاشو بگه. در انفجار بزرگ هم شخصیت غرغروی پیرمرد علیل که به زمین و زمان نق می‌زنه این قدر باورپذیره و این ابهامی که با تاکیدش روی «سر ساعت پنج می‌خواهند برقصند» ایجاد می‌کنه این قدر خوب در اومده که حتی حرفی به قلمبگی «عکس آغاز خلقت را هم گرفته بودند» توش گل‌درشت به نظر نمی‌آد.

 یا مثلاً نمایش 31/6/77 علی‌رضا نادری. چند تا از بچه‌های گردان 77 طبق یه قرار قدیمی از روزای جنگ، آخر شهریور ٧٧ با چتر و لباس سفید زیر برج آزادی همو می‌بینن و خاطره‌ها زنده می‌کنن. این وسط باز این‌قدر زندگی جریان داره و ملت از روزمرگی‌هاشون حرف می‌زنن که حرفای سیاسی – اجتماعی بعضاً تاریخ مصرف‌دارش تو ذوق نمی‌زنه. باز به این‌ها علاوه کن سوالی که از اول جلو روی مخاطب قرار می‌گیره و تا آخر با اشاره‌های گاه و بی‌گاه بهش، هی زنده می‌شه: «فرمانده‌ی گردان که زنده است و حتی زنش هم اومده، کجاست؟ چرا نمی‌آد؟»

 چهارم. تو کارنامه‌ی خود یعقوبی شاه‌کاری مثل «یک دقیقه سکوت» وجود داره که بازخوانی وقایع اجتماعی بعد انقلاب و در انتها چسبوندنش به قتل‌های زنجیره‌ای‌ه. اما در همین نمایش، سرنوشت خیالی، غریب و البته باورکردنی خواهر کوچیکه که هر بار «تا نمی‌دانم چه وقت»ی خواب می‌ره و هر دفعه که به هوش می‌آد، وضع بدتر شده (اولین بارش بعد انقلابه که حجاب اجباری شده، بعد می‌رسه به اعدامای اوائل شصت و آخرشم موشک باران تهران) انتظاری در تماشاچی به وجود می‌آره که تا آخر نمایش میخ و مسحور کارو دنبال کنه. از اون طرف ارتباط عاطفی نویسنده‌ی قصه‌ی «خداحافظ تا نمی‌دانم چه وقت» با همسر دومش، خیانتی که خواهرک  ِ خواب‌رو از شوهر و خواهر بزرگ‌ترش می‌بینه، شخصیت دوست داشتنی و بامزه‌ی جمشید که سکته کردن و لال شدنش ضربه‌ی مهلکی برا تماشاچیه و ... همه‌ش از اجزای همون موتوره‌ست که ماشینو خوب و سرحال جلو می‌بره و واسه همینم حرفاش جداً به دل می‌شینه. (پارسال با عیال رفتیم اجرا دانش‌جویی کیخایی رو ازش دیدیم. جز این‌که بازی‌هاش خیلی ضعیف‌تر بود، هیچ فرقی با اجرای اصلی یعقوبی نمی‌کرد. اما متن این‌قدر عالیه که باز اول تا آخرشو زار زدیم.)

 پنجم. حالا تو «نوشتن در تاریکی» جای این عناصر داستانی کجاست؟ چیو باید دنبال کنیم؟ سرنوشت نیما رو که از اولش برا همه‌مون معلومه؟ شخصیت کاریکاتوری کلیشه و دست‌مالی شده‌ی بازجو با اون شونه پلاستیکی لعنتی‌ش که هیچ ربطی به واقعیت نداره؟ (واسه فهمیدنش فقط کافیه دو کلام با یکی که اون تو بوده حرف بزنی.) حرفایی که تو این یه سال به قدر کفایت تو جرس و کلمه خوندی و تو بی‌بی‌سی و وآ شنیدی؟ این آدما جز این‌که حرف از انتخابات و مهاجرت و عزیزان زیر خاک خفته‌شون بزنن هیچ کار دیگه‌ای ندارن؟ نسبت دیگه‌ای با ما ندارن؟

 آهان! راستی داشت یادم می‌رفت: «کی بریم لنگرود؟» بعد اون وقت قرار دادن «عدم توانایی یک جمع دوستانه‌ی به نسبت روشن‌فکر برای توافق اکثریتی جهت تعیین ساعت حرکت به سمت لنگرود» در تقابل با انتخابات 88 یعنی چی؟ یعنی کلاً ما ایرانی‌ها احترام به رای اکثریت و در نظر گرفتن حقوق اقلیت نمی‌فهمیم یعنی چی؟ یا یعنی هنوز نفهمیدیم گرچه دموکراسی ایده آل نیست، اما خیرالموجودین‌ه؟ یا یعنی مشکل قبل از این که سیاسی باشه، فرهنگی‌ه؟ یا یعنی «ببین، راه بی‌اذیّت وجود نداره. پس راهی رو انتخاب کن که کمتر اذیّت شی»؟ بعد اون وقت هر کدوم از اینا (یا اصلاً یه چیزی خارج از اینا) که باشه، آقای یعقوبی فکر نمی‌کنه حرف و مثالی به این رویی و گل‌درشتی، بیشتر جاش تو مقاله‌ی روزنامه‌ست نه روی صحنه‌ی تئاتر؟

 بعد آدما رو روزنامه نگار انتخاب کرده که مدام شعر خوندن و حرف از «چرچیل و برشت و لورکا و نامجو و نو اندیش و «بیست‌وپنج» اندیش» زدن‌شون طبیعی به نظر برسه؟ واقعاً که! همه‌ی اینا جهنم؛ اصلاٌ ارتباط بین آدمات کو؟ شخصیت‌پردازی‌هات کو؟ یکی به من بگه فرق نوشین با گیتا چی بود؟ پدرام این وسط چی کار می‌کرد؟ اگه نمایش با چار تا شخصیت بود چی ازش کم می‌شد؟ اگه هشت تا بود چیزی بهش اضافه می‌شد؟ دیگه از بازی‌هایی که هیچی نبودن – و هنرپیشه‌هاش تقصیری نداشتن، چون شخصیتی نداشتن- و ایده‌های اجرا که برا یکی که «یعقوبی بین»ه به قدر کفایت تکراری بود چیزی نگم بهتره والّآ.

 ششم. اوائل نمایش، اون‌جا که شخصیتا دارن راجع به این‌که «سه موقع نباید اومد شمال. یکی‌ش الانه» حرف می‌زنن، بی این‌که هیچ اشاره‌ی مستقیمی بشه، می‌فهمیم منظورشون ایام ارتحال حضرت امامه. قبل‌ترش باز بدون این‌که اسمی بیاد، می‌فهمیم دارن مناظره‌ی مهندس و دکترو می‌بینن. کارگردانی که ظاهراً می‌تونه کدهاشو بدون «اَبرَک» و «آندرلاین» کشیدن و «بولد» کردن و «این جا کلیک کنید» به مخاطب بده، چرا باید در ادامه‌ی نمایش و خیلی سریع به فریاد زدن سطحی‌ترین و روترین شعارها و دیالوگ‌های کهیری در حد «این‌جا [اون‌ور آب] یه دونه پلیس هم نیست و مردمش خوش‌حالن» یا «حالا اون [رفیق باحالی که تو تجمع گرفتنش] زیر خروارها خاک خوابیده» بیفته؟

 نمی‌دونم. شاید یعقوبی هم مثل همه‌ی ما تو این مدت این قدر ذهنش از سیاست خلاصی نداره که وقتی می‌خواد نمایش‌نامه بنویسه، یادش می‌ره اول از همه باید ماشین قصه‌ش حرکت کنه و تماشاچی «یه طرف دریا، یه طرف کوه و جنگل»شو ببینه که بعد تخمه و میوه خوردن توش بهش مزه بده. اون وقته که می‌تونی دست تو از پنجره ببری بیرون و بذاری باد آشغالاشو با خودش ببره، تو هم کیف‌شو بکنی. (محیط زیستی‌ها شاکی نشن لطفاً؛ زباله‌هاش تجزیه پذیره!) اما تو ماشین ساکن مونده، مجبوری همه‌ی پوست  ِ میوه – تخمه‌ها رو بریزی زیر پات و وقتی این پوستا زیاد شد، خودتم از نگاه کردن بهشون حالت بد می‌شه.

 هفتم. آقای یعقوبی! «نوشتن در تاریکی» شما حتماً خیلی خوب می‌فروشه. تماشاچی انبوه داخل سالن که تا وسط سن هم نشسته راضی از جاش بلند می‌شه که بالاخره بعد این همه روز یکی حرف دل‌شو تو این شهر فریاد زد و دل‌شو خنک کرد. دو تا خبر هم جوان و جهان ازتون کار کنن و داش حسین کیهان جفت پا بیاد تو شیکم‌تون، فی‌الفور باید بساطو جمع کنین. (بدشانسی بیارین یه سری هم باید به برادرای وزارت بزنین که شکر خدا ته نمایش نشون می‌ده براش آمادگی لازم رو دارین). اون وقت همه بیشتر و بیشتر، جسارت و شهامت و شجاعت شما رو تحسین خواهند کرد.

 اما به خدا این راهش نیست. توقع ما از کارگردانی که «یک دقیقه سکوت» رو داره، خیلی بیشتر از شعار «کیمیایی‌وار» دادنه. «نوشتن در تاریکی» شما حتی خاطره‌ی لحظه‌های دل‌چسب «تنها راه ممکن» و «خشک‌سالی و دروغ» رو هم برامون زنده نمی‌کنه.

 و من همه‌ی دردم، همه‌ی افسوسم از اینه که شما که به لطایف‌الحیلی تونستید از میدون مین ممیزی رد شین، مجوز برا اجرا بگیرین و خیلی از – نمی‌گم همه‌ی- «حرف‌های مگو» رو بزنین، چرا باید حاصل «حرفه‌ای» کارتون به یک «عقده گشایی» صرف ختم شه؟

 

 ب.ت: چند ماهی هست فکرم درگیر این سوال شده که چطور می‌شه قصه‌ی جون‌داری نوشت که در عین حال که تمام ترس و یاس و شور و امید و اشک و دود و زخم و خون خیابونای پارسال تهرانو داره، «شعاری» و «سطحی» هم نشه. (یه چیزی تو مایه‌های همین «انفجار بزرگ» و «بر ما چه رفته است» و «فتح‌نامه‌ی مغان» و «میر نوروزی ما» و «نقاش باغانی» هوشنگ عزیز.) راستش حتی چند تا اتود ذهنی هم زدم، اما تهش به جای خوبی نرسید. تمرین «روز حسین» رحمانیانو که می‌دیدم، گفتم ای‌ول! این شاید چیز خوبی ازش در آد. حیف که به اجرای کامل و درست درمون نرسید که بشه راجع بهش قضاوت کرد.

 «نوشتن در تاریکی» یعقوبی نشون می‌ده این کار «چقدررررر» مشکله. نمی‌دونم؛ شاید اصلاً دز هیجان و احساس اون روزا این‌قدر زیاد بوده که نشه چیز «موندنی و بی شعاری» در موردش نوشت. شایدم زود باشه. شاید هنوز این‌قدری ازش فاصله نگرفتیم که آب جوبش بره و سنگای قرص و قایمش ته بستر ذهن‌مون بمونه و بتونیم «زندگی» اون روزهامونو درست و دقیق و عمیق بنویسیم...

 

 

/ 7 نظر / 3 بازدید

محمد یعقوبی=جعفر پناهی... جعفر پناهی=محمد یعقوبی

منم یک دقیقه سکوت و از اون بیشتر گلهای شمعدانی رو دوست دارم و از تمام فیلمای پناهی متنفرم. اما این دست گذاشتن روی مسائل حاد اجتماعی سیاسی به صورت کاملا شعاری و سطحی این دو تا آدمو شبیه هم میکنه. همون یک دقیقه و گلهای شمعدانی هم کم شعاری نبودن. من سر نمایشی که یعقوبی بعد گلهای شمعدانی اجرا کرد و اسمش یادم نیست- بقایی نقش روانپزشک رو بازی میکرد- ازش کامل قطع امید کردم. اما به پناهی هیچوقت امیدی نداشتم.

اسمشو پیدا کردم. تنها راه ممکن. واقعا کار توهین آمیزی بود و به شدت هم لنگ در هوا. حالا تو بین همین حرفا داشتم فکر میکردم چرا گلهای شمعدانی از همه کارای یعقوبی به نظرم بهتر از کار دراومده و یادم اومد سال اجراش 83 بود به گمونم. یعنی زمانی که از آخرین اتفاق مهم سیاسی کشور نزدیک به سه چهار سالی گذشته بود. این گذشت زمان به نظرم به یعقوبی کمک کرده بود که به جای شرح سطحی اتفاقات و قرار گرفتن در جو، بعد دیگه ماجرا و برآیند اون اتفاقات سیاسی رو در نظر بگیره. مثل ناامیدی و رخوت و افسردگی و تونسته بود شخصیت بسازه از آدماش. بعدم یادم اومد کار دیگه‌ای از یعقوبی که خوبه زمستان 66 هست که اونم درباره یه مسئله حاد مثل موشکبارون تهران و وضعیت مردم در اون زمان نوشته شده اما بعد از گذشت چند سال. شاید این اتفاقی که میگی، تبدیل اتفاقات پارسال به اثر هنری، چند سال دیگه اتفاق بیفته. حالا اگه نه یعقوبی، کسای دیگه. اما به نظرم باید چند سالی ازش بگذره که به قول نامجو یهو جوگیر نشیم. چون جوگیر شده نتیجه‌اش میشه فقیه خوشگله و چیزایی از این دست.

ج

" شونه پلاستیکی لعنتی‌ش" اون لعنتی هم اون وسط خیلی تو ذوق میزد. اگه منظورت فاکینگ (با همون معنی فارسی که خودمون به کار میبریم) بوده، جایگزین خوبی نیست.

سپیده

گذشت زمان را کاملا موافقم و البته اون بندی که خودتم گفتی «شاید یعقوبی هم مثل همه‌ی ما تو این مدت این قدر ذهنش از سیاست خلاصی نداره ...» راستی یه سوال: یعقوب بروایه شاگرد یعقوبی نبود که پارسال براش یه جور سوگنامه نوشت؟

خشایار

کاملاً موافق متن بودم. شاید مساله ی دیگه ای که اذیت میکرد، سرعت سرسام آور دایلوگ ها بود. خوشحال میشم بهم سر بزنید.

چاپار سافت

سلام. من هم به روز هستم با مطالب جدید از دنیای نرم افزار. لطفا سایت من رو ببینید و اگر مایل بودید پیغام بگذارید تا تبادل لینک کنیم. تبادل لینک با وبلاگ خوب شما که تولید محتوای سالم دارید موجب افتخار بنده ست. منتظر پاسختون هستم. راستی لینک کوتاه شده ست. اگر روش کلیک کنید بعد از چند لحظه سایت من باز میشه. منتظر پاسختون هستم. یا حق